یواشکی های من

میخواهم باشم اما نه هر بودنی

اگر بار گران بودیم رفتیم....


تعطیل شد



خب دیگه ، هر چیزی یه روزی تموم میشه ، اینم از پایان تو ، وبلاگ قشنگم خیلی دوستت داشتم و دارم ، ولی واسه شروعه یک فیلترینگ تو بهترین گزینه ای ، روزای قشنگی باهات داشتم ، روزای تلخی هم... روزایی که حرفام و شنیدی و واسم خاطره ساختی.دوستای خوبی بم دادی ، دوستای خوبی رو هم ازم گرفتی ، دلم نیومد حذفت کنم، ولی هر چیزی وقتی هویت خودش رو از دست بده باید کنار گذاشته شه وگرنه بی استفاده میمونه ، و حتی اگه استفاده شه دیگه بازده مقبولی نداره، و تو دیگه یواشکی نیستی عزیزکم ، تورو که ساختم یادمه چه شوقی داشتیم جفتمون، چه چیزایی که یواشکی در گوشت گفتم و چه شبایی که یواشکی دلتنگیام و توی آغوشت به فراموشی سپردم، دوستای خوبی که یواشکی منو خوندین و یواشکی باهام خندیدین و یواشکی باهام گریه کردین، از دونه دونتون واسه لحظه لحظه های بودنتون ممنونم، چه دوستای روشن،چه مخاطبای خاموش. دوست نداشتم برم ولی بودنم خیلیارو اذیت کرد، فقط بدونین به خدا قصدم از حرفا و نوشته هام دل شکستن نبود، اینجا دغدغه هام رو نوشتم ، تنهاییام و، دلتنگیام و ... ببخشین من و اگه کم بودم... بد بودم !!  ولی خدا شاهده نیتم بدی نبود. دوست دارم اسم پری و یواشکیش که میاد خنده باشه روی لباتون نه غصه و ناراحتی ، حرفام خیلی زیاده ولی مثل همیشه اشک میشن و به جای انگشتام سر میخورن روی گونه هام ، انگار دارم میرم بمیرم چه وصییت نامه ای هم شد متنم. در هر حال حلالم کنید ، آدما وقتی واسه هم چیزای خوب میخوان چون این انرژی رو از بیرون به طرفشون منتقل میکنن زودی تاثییر میذاره، ما زمینیا بش میگیم دعا ، دعام کنین بچه ها ، همین جا که نشستین و الان دارین میخونینم واسم یه آرزوی خوب کنین ، یه دعا....


خدا حافظتون باشه دوستای مجازی و واقعیه من.

دوستتون دارم 



[ چهارشنبه 1391/12/16 ] [ 16:57 ] [ پریسا ]

[ ]

شب است و سکوت است و ما است و من

بذا همین جا ، بی که برم و بیام و خط بزنم بنویسم، شوق بودنت زیاده ، شوق نبودنت هم زیاد ، عین بقیه ی آدمای زندگیم اگه نری نمیمونی، خراب میشی و عشق ازت یه گنداب درست میکنه که اگه خیلی شانس بیاری آفتاب دلم خشکت میکنه بس که بت محبت میکنه . الان که نیستی عزیزی، همه چی اینجوریه ، تا وقتی نیست عزیز و محترمه و دست نیافتنی و خر... ، چرا ما آدما نمیتونیم عین آدم زندگی کنیم خو ؟! چرا هی خر گازمون میگیره که عاشق شیم، الان که داشتم فک میکردم دیدم کنار تو میشد خوشبخت بود ، اینقدر که دیگه نیازی نداشت تلاشی واسه خوشبختی بکنم، عین وقتایی که توی کلاس حرف میزدی فقط نگات میکردم، یا وقتایی هی اس میدادم و نمیذاشتم حواست و جم کنی، همیشه فک میکردم اولین باری که بم بگی دوست دارم چه جوریه، یادته؟! اون امّایی که بعد دوست دارمت بم گفتی اینقد تاثیر گذار و محکم بود که اصلا مزه ی دوستت دارمت رو نچشیدم. حالا فک میکنم به این که چرا تلاشی نمیکنم واسه موندنت، چرا اصرار نمیکنم بمون، میدونی.. دیگه رمقی درم نمونده واسه خواستن. میدونم توام نیاز داری بهم ، به من ، به محبتم ، ولی اینقد مغروری که نگی، خب من مسئول غرور تو و تنهاییت نیستم، دلم واسه شیطونیای استادانت تنگ میشه ، واسه بابا بودنت ، واسه زیاد حرف زدنت، واسه اس ام اسای وسط کلاست، واسه نگرانیات ، واسه نمره دادنای ... ، نمیگم نرو ... باید بری ...



[ سه شنبه 1391/12/15 ] [ 18:58 ] [ پریسا ]

[ ]

دلم را پس بده......بعد هر جا دلت خواس برو گم شو

دستانم شاید ،

اما دلم نمی رود به نوشتن ،     

این کلمات بهم دوخته شده کجا ،  

احساسات من کجا ،

این بار ،

نخوانده مرا بفهم ....



[ شنبه 1391/12/12 ] [ 11:36 ] [ پریسا ]

[ ]

دردم از یار است و درمان نیز هم

آدم باید که کم باشد. هر وقت زیاد بشود شروع می‌کند ریختن و پاشیدن این‌ور آن‌ور. حیف و میل و حرام و در آخر"ضایع" می‌شود


از نوشتن منبع معذورم

ولی صاب منبع و یه ماچ گنده میکنم از همین جا

[ جمعه 1391/12/11 ] [ 0:32 ] [ پریسا ]

[ ]

روزی روزگاری جنگ، ترکش، شیمیایی/ بابای من قصه نیست!


بابا که می گویی همه یاد "نان دادن" و "آب دادن" بابا توی کلاس اول دبستان می افتند اما وقتی اول دبستان باشی و بابا نباشد، بابا منطقه رفته باشد، بابا در حال جنگ باشد، بابا زخمی باشد، بابا... دیگر باور نمی کنی کتابها هم راست می گویند.

از وقتی یاد گرفتم دست چپم با دست راستم فرق می کند، بابا را در همان لباس خاکی که به آن لباس بسیجی می گفتند در ذهنم به یاد می آورم، بابایی که وقتی از منطقه می آمد خسته بود و نگاهش جز یک عالمه اندوه چیز دیگری نداشت، از سر کوچه که می دیدمش پاهایم را قوت می دادم و می دویدم تا بابا را بغل کنم و او هم با همه خستگی هایش دختر کوچکش را بی نصیب نمی گذاشت.

جنگ تمام شده بود ولی جنگ بابای من تمامی نداشت، یک روز کردستان بود و یک روز آذربایجان غربی، می گفتند هنوز منافقان جان دارند و مناطق غرب را ناامن کرده اند، من که نمی دانستم اینها یعنی چه ولی می خواستم این جنگ را تمام کنم تا بابا بتواند ساعتی آرام بخوابد، اینجا، کنار دختر کوچکش و بدون هیاهوی جنگ و ترکش.

کمی که عقب تر می روم، جوانی های مادرم را می بینم و دختربچه های خردسالش را، آنجا که صدای بمباران دشمن در کوههای خرم آباد می پیچد و مادرم انگشتانش را توی گوش های دخترش فرو کرده که صدای این همه مصیبت را نشنود.

بمب ها، موشک ها و راکت ها به کوه بالای سرمان برخورد می کند و ما هنوز فریاد نمی زنیم، جیغ نمی کشیم و حتی گریه هم نمی کنیم! هواپیماهای دشمن می روند و ما می مانیم و یک عالمه غبار که مانند قارچ از دل خانه هایمان بلند می شوند و حالا می توان صدای ضجه هایی را شنید که روی آوارها فریاد "روله روله" سر می دهند و بی تاب زیر خاک را چنگ می زنند.

مادرم به رسم همیشه رادیوی کوچکی را به مچ دستش آویزان کرده و تا صدای آژیر قرمز می شود ما را گوشه حیاط می برد و آغوشش را سنگر می کند تا مبادا اینجا جنگ، دختران کوچک بابای دور از خانه را بترساند، بابا نیست، مادر هست و همه شهامتش که باید پدر باشد.

خیلی یادم نمی آید ولی مادرم از ترکشی می گوید که تا لبه بالشت من دوید و کنار بستر من آرام گرفت، می گوید درست در یک قدمی بالشت من صدای جیغ ترکش خاموش شد و اشک در چشمانش حلقه می زند و دلم چقدر از این ترکش ناکام می گیرد.

جنگ یعنی همین، یعنی کودکی هایی که با بمب و موشک مانوس شد، مادران جوانی که همه نشاط و مادری شان را زیر موشک باران جنگ جا گذاشتند و باباهایی که "آب و نان نداده" راهی منطقه سرخ عملیاتی شدند، می بینی، جنگ یعنی همین چیزها! تا اینها را لمس نکرده باشی نمی دانی جنگ تا کجای استخوانمان رفته و چه زخم هایی را از خود به جای گذاشته است.

خاطراتم را از بابا مرور می کنم، از اینکه آغوش هایش را تا کجا یادم می آید، نه یادم نمی آید، خیلی یادم نمی آید، آخر کودکی های من "بابا" نداشت، "بابا بود ولی نبود"، این بودن و نبودن را می فهمی؟

نمی دانم که کسی می داند این بودن و نبودن تا کجای جانت را خراش می دهد، اینکه وقتی تازه شیرین زبانی ات گل می کند و بابا نیست که بگوید "دختری بابا" و نازت را تا آنجا که می خواهی بکشد.

آلبوم عکسهای ما دو هوای جداگانه دارد، یکی روزهای جنگ و منطقه است و دیگری روزهایی که بابا همینجا توی خانه ماست. آلبوم عکسهای منطقه را که می بینی "بابا" تفنگ دارد و در آلبوم دیگرم "من کنار بابا به عکس یادگاری لبخند می زنم"، من لبخند می زنم ولی بابا هنوز بوی جنگ می دهد، بوی شیمیایی، بوی "خس خس" سینه و بوی دوست شهیدش "ابراهیم بیرانوند" را!

توی یکی از عکسها من بغل دوست شهید پدرم مبهوت به دوربین نگاه می کنم، او خندیده است و من با همان چشمان گرد و سیاهم دوربین را انگار برانداز می کنم، از مادرم می پرسم "شهید بیرانوند" در عکس چه می گوید و او بغض می کند و من بغض می کنم و بابا بغض می کند...و من هنوز نفهمیده ام شهید در عکس به من چه می گفت!

بابا عکسهایش را که از کمدش بیرون می آورد شروع می کند به نشان دادن آن طرف هور، می گوید آنجا عراق است، گاهی که در ارتفاعات کردستان عکس انداخته با انگشتانش انگار که پشت کوهها را ببیند خاک عراق را نشانم می دهد و می گوید که چه غوغایی آنجا به پا بوده است.

بابا توی همه عکسها تفنگ دارد، از "جنگلهای آلواتان" و "سرو" گرفته تا ارتفاعات "بانه"، "چنگوله"، مهران، "سرپل ذهاب" و ....گاه فکر می کنم که این تفنگ چه همراه خوشبختی بوده است که بیش از من بابا را به یاد دارد.

توی عکسهای بابا بیشتر آنها که به دوربین خیره شده اند و لبخندشان توی عکس جا مانده پرواز کرده اند، بابا چیزی نمی گوید و همین نگفتنش بغض می شود درست سر راه حرف زدنش و چشمانش بارانی می شود تا هیچ وقت نفهمم که بابا با دیدن دوستانش دلش چه می خواهد؟! اینجا بماند پیش دخترکانش یا برود سر قراری که با رفقای شهیدش مدار کرده بود.

یک بار که تلویزیون داشت روایت فتح را پخش می کرد، بابای کوچک من که آن روزها ۱۷ ساله بوده است را نشان می دهد، بابا هنوز روایت فتح می بیند، مادرم هنوز خواب جنگ می بیند و من هر شب توی ذهنم قیافه ترکشی را که تا کنار خوابم خزید را تصویرسازی می کنم. اینجا توی خانه ما جنگ هنوز تمام نشده است.

بابا پشت تیرباری ایستاده و به عکس لبخند نمی زند، می گویم "بابایی اینجا کجاست؟" و آرام می گوید اینجا ارتفاعات "گمو" است، درست جایی نزدیک سلیمانیه عراق، از دوستان شهیدش نام می برد، از "عبدالرحمان نورالحسینی"، "مراد علی مومنی"، "عبدالعظیم پاریاد"...انگار که یاد ترکشهای عملیات بیفتد چشمانش دوباره گر می گیرد و سرخ می شود و خون می بارد!

بابایی تا "بیت المقدس" و "فتح المبین" و "مرصاد" رفته است، تا ارتفاعات شاخ شمیران، شاخ میثم، سورمر، شاخ بردکان و بالامبو....حتی یادش می آید که کدام روزهای خدا و کدام دقایق و لحظات "گمو" و "گرد رش" و "قمیش" را یاد می آورند و کدام صخره های غرب بوی خون گرفته است.

این روزها که عملیات بیت المقدس چهار در فضای شهر بازخوانی می شود بابا بی قرار می شود، دربندی خان می ماند و شیمیایی و بابا! همه خاطراتش از بیت المقدس را همین سه واژه پر می کند و چقدر لبریز می شود این عملیات با همین سه واژه کوتاه؛ بابا، شیمیایی و دربندیخان!

تنش با شیمیایی بدجور رفیق شده است، اوایل که از جنگ آمده بود زمستانها سینه اش صاف نمی شد و گاهی بوی خون می گرفت، حالا بهتر شده است، خودش می گوید بالاخره کنار آمده اند، او کار خودش را می کند و من هم کار خودم را!

صدای موشک و تیر و ترکش هنوز توی گوش بابا هست، گاهی فکر می کنم هنوز توی جزیره "مجنون" سیر می کند که اینقدر بی تاب و بی قرار است، موها و ریش هایش بیشتر از روزهای سنش سفید شده و هر کس که او را می بیند می گوید "برای خودت پیرمردی شدی ها"! و بابا می گوید که روزگار است دیگر، برایمان همین سفیدی را به جا می گذارد و می گذرد.

گاهی گلزار شهدا می رود و روی قبرها را یکی یکی می خواند، بیشترشان را می شناسد، دلش می گیرد و همانجا مثل بچه ها زار زار گریه می کند، وقتی خانه می آید از روی چشم های سرخش می دانیم امروز چه روز سرخی داشته است. روزی پر از عبور "سید مهدی رضوان"، "سید تاج الدین موسوی"، "سید حبیب موسوی"، "ایرج نورالهی"، "ابراهیم بیرانوند"....

بابا کم حرف می زند و کم از خاطراتش می گوید، وقتی دلش جنوب و غرب می خواهد، همراه کاروان راهیان نور راهی منطقه می شود، اصلا خودش را به بخش اردویی منتقل کرده که بی هوا هر وقت دلش خواست پرواز کند جنوب، پرواز کند غرب و چه پروازی و چه پروازی....

آری! بابا که می گویی فقط بابای توی کتابها نیست، بابا با همه آنهایی که توی کتابها رفته اند فرق دارد، اصلا بابای توی کتابها خیلی چیزها کم دارد، بابای واقعی من زخم دارد، درد دارد، جنگ را دیده، توی بمب و موشک و خمپاره خوابیده... بابای من هنوز خواب شهید "حسین منصوری" و "کریم پاپی زاده" را می بیند.

آری، تن بابای من هنوز بوی جنگ می دهد... بوی خون و ترکش و شیمیایی، بوی یک عالمه مرد خدایی...بوی مجنون، بوی هور و بوی کوههای غرب ایران، گاه فکر می کنم که بابای من را کسی نمی شناسد!گاه فکر می کنم....

.............................................................

صدیقه حسینی فرزند رزمنده پاسدار محمدولی حسینی



[ سه شنبه 1391/12/08 ] [ 15:36 ] [ پریسا ]

[ ]

هنوزم مثه دخترای 14 ساله عاشق میشم و گند میزنم به هر چی عشقه، پس من کی بزرگ میشم؟! 

[ دوشنبه 1391/12/07 ] [ 0:5 ] [ پریسا ]

[ ]

بهت که فکر میکنم، صدای تاپ تاپ قلبم مزاحم فکرم میشه


هرچیـــــزی زمـــــانی دارد..

نـــــفس هم که باشـــــی , دیـــــر برســــــــی!!

.

.

.

 خداخافظ...


پ.ن :  کاش صدای بعضی آدمارو می شد بوسید...

پ.ن : بعضیا نباید یادشون بره که سيــگـار بـوي شـيــر دهـنـو نمـيـبـره ...

پ.ن: يك خرداد ماهى گناهاش رو دوست داره ،بيشتر از تمام كارهاى خوبى كه كرده

می دونى چرا!؟ اونا واقعى ترين انتخاب هاى يه خرداد ماهى اند...!


[ شنبه 1391/11/21 ] [ 0:41 ] [ پریسا ]

[ ]


دارای یک صفت لعنتی بودم که مدت ها طول کشید تا از شرش خلاص شوم : وفاداری .
واقعیت این است که دارا بودن این صفت یک نفرین ابدیست ، صفتی که اصلا در خور ستایش نیست بلکه مستوجب ترحم است .

سیمای زنی در میان جمع / هاینریش بل


[ شنبه 1391/11/21 ] [ 0:8 ] [ پریسا ]

[ ]

هژومون شده ام به گمانم...
من هنسفریم و گم کردم م م م م  ، این خیلی افتضاحه ه ه ه ، وحشتناکه اصلا

حالا 2 ساعت راهه رفت و آمد به دانشگامو چه غلطی بکنم هااااااااان؟؟؟!!!!!!

این شیشمین هنسفریه که گم میشه، عجب هنسفریای بی شعوری پیدا میشنااا، والا.

[ چهارشنبه 1391/11/18 ] [ 0:30 ] [ پریسا ]

[ ]

امتحانا خوبه ؟
چشامو که وا کردم خسته نبودم دیگه،خستگیه 15 روز از تنم رفته بود، دنبال گوشیم گشتم، طبق معمول مونده بود زیرم، ساعت 15:23 دقیقه !!!!!!! اووووو چقد خوابیده بودماااا ، ولی خیلی کیف داد پریروز رفته بودیم آبعلی ، یه عااااالمه برررررف ، اسکی ، تیوپ سواری ، برف بازی ، خیلی ی ی ی ی ی ی خوش گذش بهم، کلا این مسافرت مجردی با بابا خوب بود، برام لازم بود یه کم دور باشم از خونه، کلی دختر پسر شاد و الکی خوش که خوشیشون به منم منتقل میشد و شارژم میکرد، نگاهای مشتاق یه نفر بهم توی جمع، که دور نموند از چشم بزرگترا و باعث میشد نیش من باز باشه همش، ماشین سواری ، ویراژ ، سرعت ، چیتگر، سالاد الویه ، حلیم ساعت 4 صبح،دستاش، دستام، نگاهاش، خوشال نییستم بابت نگاهاش، من دلم دست خودم نیس، قبلا که گفتم، شرمنده ی دلدادگیه افراد میشم همش ، کاش آدما چن تا دل داشتن میدادنشون به کسایی که دوسشون دارن، چه آدمایی که دوسم نداشتن، و چه آدمایی که من دوسشون نداشتم، قانون وحشتناکیه: تو مرا دوست داری ، و من دیگری را ، و دیگری دیگری را ، این است قصه ی تنهاییه آدمها ....

[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 0:39 ] [ پریسا ]

[ ]

یه اتاق مرتب نشونه ی یه کامپیوتر خراب یا اینترنت قط شده میباشد
همیشه عادت دارم لیمو شیرین و میبرم میذارم تلخ شه بعد میخورم

نزدیک یه ساله هیشکی واسم شکلات تلخ نخریده 


[ جمعه 1391/10/29 ] [ 12:51 ] [ پریسا ]

[ ]

نبودنت بدتر وابسته ام میکند لعنتی


شاید یه روزی به خاطر این نخوندنا و نمره های کم و احتمالا افتادنا پشیمون بشم؟! این سوالیه که از خودم میپرسم و واقعا نمیدونم میشم یا نه، خب من آدم بی شعوریم و این و قبلا هم گفتم با اینکه حتی با یک بار خوندن یه نوشته تقریبا میتونم یاد بگیرمش و با 2 بار خوندن اون و توی یادم نگه میدارم ولی هیچ وخ نمیخونم این2بار یا حتی1بارو، خب امروز واقعا خیلی ضایعانه گند زدم به این امتحان، امتحانی که اینقدر راحت بود که واقعا تاسف برانگیزه درش افتادن، نمیدونم این رفتار از چی نشات میگیره، ولی خوب نیست و باعث میشه دیگران به خودشون اجازه بدن بهم بگن بخون ، یا چرا نمیخونی، عوضش بعد از امتحان رفتیم قلیون، خیلی خیلی خوب بود و من هنوزم حالم خوشه، قبلا گفته بودم من شدیدا زمینه ی اعتیاد دارم؟! در هر حال دارم و این نمیتونه مربوط به رشته ی تحصیلیم که هنره باشه و مطمئنم توی زندگیه قبلیم یه زن بودم، یه زنه آزاد، آزاد و بی قید، که سیگار میکشیدم و شاید مواد مخدر گران، و البته سیگارو موادکشیدن  آزادی نیست منظورم آزادیهای دیگست.دلم تنگ شده برای کسی که دوسم نداره و چقدر دلم واسه فرید مسافران تنگ میشه، فریدی که دیدم چقدر میتونه بد بشه اگه بخواد، حتی بیشتر واسه بهرام دلم تنگ میشه، واسه فرخ و ستاره هم، و ناهیدی که زن فرید بود و من هر موقع با هم میدیدمشون فکرم میرف پیش لحظه های خصوصیشون، اینکه فرید چقدر میتونه شوهر با احساسی باشه توی تخت، خیلی وقته اینجا از این بحثا نبود، واسه اینکه تک تکه شمایی که خودتونم میدونین کی هستین یواشکیمو به باد دادین. تقصیر خودم بود البته. در هر حال مهم نیست، واسم هیچی جز پری که مریضه مهم نیست. دنبال یه نفرم که دستم و بگیره ببرتم از این دنیای خنثی. فردا امتحان دارم، ولی خستم، مریض شدم فک کنم، شاید زیاد کشیدم، میرم بخوابم، بخوابم، بخوابم، اینقد که خواب منو ببره با خودش....



[ سه شنبه 1391/10/26 ] [ 22:42 ] [ پریسا ]

[ ]

چیزی بگو....زبانت دراز است...میدانم

دلم گرفته

.

.

.

پ.ن : زنی که پایبند عشق میشه خیلی بی دفاع میشه ، اذیتش نکنید لدفن ...


[ دوشنبه 1391/10/25 ] [ 11:57 ] [ پریسا ]

[ ]

دنیای من شدی....انگار


مثل بقیه بودن راحته، مهم اینه که مثل بقیه نباشی، حالا قرار هم نیس یه موجود عجیب با 6 تا پا و 8 تا چشم شی، مهم اینه که نخوای مثل بقیه ادای بقیه رو دراری، خیلی وحشتناکه یکی راس راس نگا کنه توی چشات بگه تو ایده ال من نیستی ،خخخخخخخخخ خب توام ایده آل من نیستی، واقعا مردم چه اعتماد به نفسی دارنا، ما یه استادی داشتیم از این یقه ببندا و ریش بذارای الکی، همچین یه نموره که نه، کلا مریض بودو سر و گوشش می جُنبید ، جونم واستون بگه که تُپلارم شدیـــــــــــــــــــــــــد دوست داشت. بعد از اونجا که ما هم جزو این قشر لطیف و هلو تشریف داریم بد جوری پیله کرده بود به من، هی میگف فلانی اگه مسیرت با من جوره بیا چیز کنم، برسونمت، بعد ما هم هی به بهانه ای میپیچوندیمش، خلاصه اینگونه شد که جناب استاد مارو 3 ترم پیچوند . لامصب هی بم 8 میداد و مینداختم. هر موقع هم که میرفتم باش حرف بزنم یا تماس میگرفتم میگف نمیشناسمت بیا آموزشگاهم ببینم کی هستی و چی میخوای، هر کیم که واسطه کردم نمره بم نداد که نداد، همه هم بم توصیه میکردن که پری آموزشگاش نریاااااااااااااا، بعــــــــــــــــله اینگونه شد که من یه تسمیم با س سه دندونه گرفتم که حقّم رو از این جوجه بگیرم، خیلی قشنگ رفتم آموزشگاهش خخخخخخخخخ، خب انتظار که نداشتین تا آخر عمر معطل این 2 نمره باشم؟!! والا ... بله داشتم میگفتم رفتم آموزشگاش و در عوض میزانی مهربانی و محبت و لبخند و وعده ی دیدارهای آتی 2 نمره ازش گرفتم. خب متعاقبا ایشون هم به سزای عملش رسید و از دانشگاه اخراج شد، درسته من اون موقع مثل الان اینارو با افتخار نمیتونستم بگم و حتی 1 هفته سر این قضیه و پلید بودن بعضی آدما مریض و عصبی بودم، ولی خب الان وقتی فک میکنم میبینم ارزش هر آدمی به چیزاییه که از دنیا و آدماش انتظار داره، اون آدم ارزشش لبخند بی روح و الکیه من بود و من نمیتونستم وقتم و بیشتر از این واسه همچین آدمی تلف کنم و ترم ها دنبال 2 نمره با سری بر افراشته و اخم بهش التماس کنم. فک میکنم بهترین کارو انجام دادم، مثل همیشه که بهترین کار رو انجام میدم، بهترین کار صرفا درست ترین کار نیست، ولی بهترینه.


پ.ن : استاد دیگه ای نبود که باش وردارم این واحدو


[ شنبه 1391/10/23 ] [ 0:32 ] [ پریسا ]

[ ]

ندارمت . نگو که فعلم گذشته نمیشود

 

 

خب حرف که زیاده، یاد وقتایی می افتم که با جدیت تمام در حال بافتن پیله بودم دور خودم، حالم حال اون پروانست که نمیدونه آخرش میپره یا نه ، روزایی رو دارم میگذرونم که قراره آمادم کنن برای امتحان. ولی هنوز حرکتی ندیدم . همش الکی دارم میگذرونمشون. همه ی طرحام مونده و فقط 3 روز فرصت دارم تا هم این کمپین طراحی بشه ، هم واسه 5 تا امتحان پشت سر هم آماده شم. روزام توی اتاقی میگذره که پنجره نداره و نارنجیه. پنجره نداره و من بی خبر از آسمون و مخلفات توشم. هر روز خودم و وزن میکنم و هر روز چند گرم بیشتر از دیروز. خب به درک. کتابام همشون وسط اتاق و لباسام رو تخت و کمد و صندلی. سی دیا همه پخش و پلا. خب بازم به درک. دورو برم پره از عشقای الکی. پرررررر، من مشکلم با هیچ کدومه اینا نیس. اینبار این منه لعنتی گم نشده. همینجاست و داره خوده بی چارش رو مینویسه. مینویسه چون کاری نداره واسه انجام دادنش. چون سلام و بدرود هیشکی به دلش نمیشینه. چون داره بحران 22 سالگیش رو میگذرونه. 22سالگی بحران داره مگه؟ در هر حال حیف که ما زنا تخم نداریم.تخم حرف بدی نیست خب، یه عضوی از بدنه مثل دست و پا. و ما چون نداریمش همه چیو مجبوریم حوالش کنیم به درک. این افسردگیه از کجا پیدا شد آخه، اووووووو الان یادم اومد چن سال پیش اینقد دلم میخواس افسرده شم که نگوووووو. فک میکردم چه حالی باید داشته باشه. نمیگم بده ولی تنهایی نمیچسبه. افسردگی باید یه کرّه خری اشانتیون داشته باشه که از چیز شدگی درت بیاره خوو. دیدین بعضیارو تا بهشون نیاز داری خبر مرگشون میرن گم و گور میشن؟ میگن مزاحمت نمیشیم و بمون با خودت بخواب بلکه آروم شه روان گه زدت. ش جان عین تو دارم فوش میدما دقت کردی؟! خب الان شدیدا توو مدشم. اون روز قلیون و هی فوت میکرد تو صورتم. هه . احتمالا بدش نمیاد به قول شهرزاد یه دستی بهم برسونه. دستش و میشکونم با همون شیلنگ قلیون آویزون میکنم از گردنش. اُزگَل فک کرده با منه الاغ 17 ساله طرفه. اگه هم قراره دستی رسیده بشه اون دست منه نه تو ببو گلابیه خوشتیپ. خداییش چرا کسایی که میخواین برین نمیرین هااان؟ برین وا شین از سر دلم. دل من پیش من نیست اصلا. دادمش دست یکی برد با خودش کرد تو... لااله الا الله دهن منو واسه چی وا میکنین آخه .

 

 

[ پنجشنبه 1391/10/21 ] [ 19:15 ] [ پریسا ]

[ ]